ادویه استاد اِلیان

ادویه استاد اِلیان

۱۲۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۱۲۵٫۰۰۰
۵۰گرم
افزودن به سبد خرید

ادویه استاد اِلیان

کیمیاگرِ کوچه‌ی سایه‌ها ، اگه حوصله دارید این داستان واقعی رو بخونید

تو دلِ شهر قدیمی ایروان، آخر یه کوچه‌ی باریک که آفتاب هم زورش بهش نمی‌رسید، یه مغازه بود با یه درِ چوبی سنگین. روی یه تابلوی قدیمی بالاش نوشته بود:

« اِلیان؛ سازنده تنها ۱ ادویه»

استاد الیان مردی بود میانسال؛ صورتش آفتاب‌سوخته، با سیبیل‌های پرپشت و مرتب. ردّ لهجه‌ی هندی تو حرف‌هاش معلوم بود، اما سال‌ها زندگی تو ایروان، صداشو نرم و آروم کرده بود. همیشه کت‌وشلوار شیک می‌پوشید، پاهاشو می‌نداخت رو هم، آرنجشو تکیه می‌داد به میز چوبی قدیمیش و با نگاه عمیق و ساکتش همه‌چیو زیر نظر می‌گرفت.

اون هنرمند بود… ولی نه با قلم‌مو. با عطر و طعم نقاشی می‌کرد.

می‌گفتن یه روز برای دنبال‌کردن یه عشقِ افلاطونی از هند راه افتاده، رسیده ایروان و دیگه هم نتونسته از این شهر دل بکنه. عشق تموم شده بود، اما شهر، کوچه‌ها و بوی ادویه‌ها نگهش داشته بود. کم‌کم مغازه رو ساخته بود و خودش رو به کوچه‌ی سایه‌ها دوخته بود.

عجیب‌ترین چیز درباره‌ش این بود که فقط یه مدل ادویه می‌ساخت.

همین یه دونه.نه بیشتر. که تمام جهان خواستار ادویه ش هستن .

هیچ‌کس نمی‌دونست دقیقاً توش چیه. فقط می‌دونستن هر چی باشه، معجزه می‌کنه.

یه بار یه تاجر خیلی پولدار اروپایی با یه صندوق پر از سکه طلا اومد پیشش. صندوقو گذاشت بود رو میز و گفته بود:

«فرمول این ادویه رو بده به من. هر چقدر بخوای می‌دم.»

استاد حتی نگاه هم نکرد. یه قاشق از ادویه رو ریخت بود تو یه پاکت کوچیک و داده بود بهش و گفته بود:

«ادویه رو با طلا نمی‌خرن. این امضای روح منه.» در واقع تاجرو یه جوری انداخته بود بیرون .

و همون روز بود که همه فهمیدن استاد الیان واسه پول کار نمی‌کنه. واسه هنرشه.

داستان من ، اسم من روژانِ

سال‌ها دنبال یاد گرفتن راز ادویه‌ها بودم. ایتالیا رفتم ، هند رفتم، ترکیه رفتم، قبرس، مراکش رفتم. تو بازارها راه رفتم، بو کشیدم، یاد گرفتم… ولی یه حس می‌گفت هنوز اون چیزی که باید رو پیدا نکردم.

تا اینکه اسم استاد الیانِ هندیِ کوچه‌ی سایه‌ها رو شنیدم.

برای یاد گرفتن همون یه ادویه، چند بار به ایروان سفر کردم. هر بار رفتم دم مغازه‌ش. هر بار یه نگاه بهم انداخت و درو بست. حتی حاضر نشد از ادویه ش به من بفروشه ، کس دیگه ای برام ازش خرید کرد ، اما نتونستم بفهمم چی به چیه...

ولی من ول‌کن نبودم.

یه روز بارونی، خیس و خسته، دوباره رفتم جلوی در. این بار وقتی درو باز کرد، یه چند ثانیه بیشتر نگام کرد.

انگار سماجتمو دید.

انگار فهمید من واسه پول نیومدم.

یه لحظه سکوت کرد… بعد کنار رفت و گفت:

«فقط یه هفته.»

اون یه هفته، سخت‌ترین هفته‌ی عمرم بود.

اجازه نمی‌داد به ادویه‌ها دست بزنم. فقط باید نگاه می‌کردم. ساعت‌ها.

از صبح تا عصر، رو چهارپایه‌ی چوبی می‌نشستم و ساکت می‌موندم؛ فقط نگاه.

چطور ادویه‌ها رو انتخاب می‌کرد، چطور تفت میداد ، چطور می‌سابید، چطور ترکیب می‌کرد، چطور بوی هر چیزو جداگانه و بعد در کنار هم می‌شنید ، ریزه کاری هایی که شاید خیلی ساده بود ، اما واقعا مهم بود

سکوت مغازه گاهی اون‌قد شدید می‌شد که صدای ضربان قلبمو می‌شنیدم.

عصر که برمی‌گشتم هتل، از بس تمام روز بی‌حرکت نشسته بودم و حرف نزده بودم، یه خستگی عجیبی تو استخون‌هام می‌نشست؛ خستگی از کار نبود… خستگی از تحمل سکوت و نگاه‌کردن.

اما همون سکوت، کم‌کم گوشمو برای شنیدن «بوی ادویه» تیزتر کرد.

روز آخر، ظرف ادویه رو گذاشت جلوم.

گفت:

«روژان… تنها شاگردی بودی که بوی حقیقت رو فهمیدی.»

اون لحظه فهمیدم امتحانش درباره‌ی دستور پخت نبود.

درباره‌ی فهمیدن روح ادویه بود. در باره شنیدن رنگ و دیدن بو و لمس کردن رایحه «خیلی عجیب بود»

بعد قاشق چوبی قدیمیشو داد دستم و گفت:

«من سال‌ها پیش برای یه عشق افلاطونی اومدم این شهر،

اما آخرش فهمیدم عشقِ واقعی، همین ظرف کوچیکه.

اگه یه روز تونستی اینو بسازی… اسم منو روش بذار.»

ادویه‌ای که شد میراث

ماه ها طول کشید.

ترکیبات زیاد ، آزمون و خطا، شکست، دوباره بلندشدن…

ولی با تمام وجودم یاد گرفتم. با جونم حسش کردم.

وقتی بالاخره ادویه کامل شد، فهمیدم چرا استاد فقط همین یه دونه رو می‌ساخت.

این ادویه یه ادویه‌ی معمولی نبود؛یه ادویه‌ی همه‌کاره بود.

برای گوشت، مرغ، سبزیجات، سوپ، سس… حتی غذاهای مجلسی و تاپینگ‌های گرون و خاص.

یه ذره‌ش کافی بود تا یه غذای ساده رو تبدیل کنه به یه شاهکار.

ولی مهم‌تر از همه چی…رایحه‌ش بود. و طعمش...

باور کنید وقتی درِ ظرفو باز می کنم یه بویی بلند می‌شه که انگار یه لحظه منو می‌بره یه جای آروم، یه جای روشن… یه حس شبیه بهشت.

و من دقیقاً همون کاری رو کردم که قول داده بودم.

روی شیشه نوشتم:

«ادویه استاد اِلیان»

چون این فقط یه ادویه نبود…

میراث یه استاد بود.

و من… ادامه‌دهنده‌ی راهش.

و حالا همون ادویه رو براتون آماده کردم و با معجون عشق ترکیبش کردم و آماده ارساله با هر وزنی که بخواهید.

مرسی که داستان این تجربه رو خوندید .

دیدگاه کاربران

دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است
پیام در واتساپ